تبليغاتX
جوانه

جوانه

نیمچه های من

سان!



فرمانده بی هیچ رغبتی

نیم تنه به تن می کند

و  کوه های بی علف 

رژه خواب آلود سربازان را

سان می بینند

خواب می بینند...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم باجور  | 

حصار


پای درخت نارنج

بال های کوچک، پر از شکوفه هایی شدند

که دستان پینه بسته ی باغبان

در دامن همسرش جمع  می کرد

تا جوانی های عشق

از پرچین پلک های پیرزن  بیرون بپرد.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم باجور  | 

باد شمالی


کلمات

ریل می شوند تا قطار نگاه من،

از واگن آخر پیاده می شوی

دست می دهی به دستی

دسته های نظام دار وطن

به تیربارانش قد علم کرده اند...


ریل را پاک می کنم،

دست های بسته ام

به دست های بسته ات گره نمی خورد،

پاسبان بی پدر

تمام ریل را دویده است.

*

همهمه ایستگاه، چشم هایم را  گم می کند

به عینکم دست می کشم

تا ابرهای آسمان را از تنش پاک کنم

 

پیراهن آسمان، کیپ تنش است  …



+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم باجور  | 

به کودکانی که پدرانی دارند و نه دارند...


بابا! آب

بابا! نان

پاسبان به تنگ آمد،

نیمه شب دهن دره ای زد،

اخم های کودک وا رفت،

کتاب، زیر دست هایی کوچک خوابش برد.

 

پاسبان،

امواج سکوت را ورق می زد،

«نیمه شب» خوابش برد.



از دیدن پدران بسیار که اعتیاد به جانشان نشسته این کلمه های خسته بیرون زد...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم باجور  | 

درخت آدم

رسید

واگن آخر روی سقف رنگ رفته

دانه های سیبی که خدا

بی هیچ بهانه ای

انداخته بود

رسیدو

حالا ما

گاز زنان عبور می کنیم

از رعشه های پلی که قطار،

زاییده ی آرامش اوست...


می رسیم

به انتهای ریل

با چشمهایی خندان

بی هیچ سیبی که بهانه ای به دست مان دهد

برای سفری دیگر

برای بی خیالی ادامه دار خداوند...



به احترام نگاه مهربان دوستان جان!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم باجور  | 

در مرگ ما در ...!

ای در دهان بلاگفا که کلی نوشتم و پاک شد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم باجور  | 

واق خسته

بانوی خسته واق واق می کرد

صدای ظرف های نشسته می آمد و

شیرآبی که جریان رودهای جهانرا متوقف کرده بود!

تکانی به خودش داد و شیرآب را بست

رودهای جهان از شقیقه ی شکسته زمین فوران زدند

با خودم می گفتم نکند سگ گله ی گمشده من

همین باشد که اینجا مشغول رفع و رجوع کارهای تمام شده است

همین که با پارس های ممتد صدای شکسته شدن ظرف هایی را که از دستش در می روند نمی شنود؟

با خودم فکر می کردم و جهان را شیر آبی که نم پس نمی داد غرق می کرد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم باجور  | 

سه طرح شاید!


گریه نکن

در اشک هایت غرق می شوم


گوریل انگوری من!

شاسی ماشین من تاب وزن تو را دارد

اما اشک تو را نه!


***


بادها

پره های زیبای آسیاب را

به وجد می آورند و

شتابان دل میکنند.


***


دستبند مروارید نداری؟

از چشم هام بدزد!

دانه دانه اشک هام را

با موهات نخ کن

ببند...برو...بخند...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم باجور  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم باجور  | 

به بیت المقدس!

ای تجلی ایمان قوم من!

تمنای روح عظیم پیام آوران حق!

دست بسته ترین پایبندی ام!

دورادور قامت مدورت

که سرودی ست برای فتح

تسلسل عشق را

در بند بند اورشلیم

طنین انداز خواهیم کرد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم باجور  |